نمایش تبلیغ
 
ساخت وبلاگ
 
مدیریت وبلاگ
 
وبلاگها
 

Image and video hosting by TinyPic" />
جمعه، 2 آذر، 1386

وطن جایی‌ست

همین حوالی

که وقتی چشمان‌ام را می‌بندم

به آن می‌رسم

جایی که لبخند

نشانه‌ی سفاهت نیست

و سلام

نشانه‌ی شهرستانی بودن

جایی که مهربانی

به قصه‌ها نپیوسته

و مردم آن

به جای بالیدن به تاریخ پوچ چندین هزارساله

به داشته‌هایشان می‌نازند

وطن جایی‌ست

همین حوالی

شاید یک خیابان بالاتر

جنب آن گل‌فروشی

جایی که دست‌هایی کوچک و کبود

به تو مریم تعارف می‌کنند

در ازای چند اسکناس مچاله‌ی بی‌اعتبار

با چندین صفر پوچ پوچ پوچ

که اتفاقا

مجلس شورای نمی‌دانم چی هم

به پوچی آن اقرار کرده

و همین روزهاست که قیمت نان

بازهم چند قران شود

و با یک دوزاری بتوان

یک بسته پفک خرید

و از صدای خرچ و خرچ آن

حسابی مشعوف شد

و غم زمانه را فراموش کرد

وطن جایی‌ست

همین حوالی

جایی که بتوان مانتوی صورتی پوشید

و موها را دم‌اسبی کرد

و با شالی به رنگ خورشید

در پیاده‌روهای خزان‌گرفته

برگ‌های خشک نارنجی را زیر پا خرد کرد

و از صدای خش‌خش لذت‌بخش‌ آن

به درک سمفونی پاییز رسید

و زنی خراب

و جلف

و ام‌المفاسد

 و برهم ‌زننده‌ی نظم اجتماعی

و ازراه‌بدرکننده‌ی مردان

و فمنیست

و لکاته

و

و

و

...

نشد

وطن جایی‌ست

همین حوالی

جایی که مردم

به فارسی حرف‌ می‌زنند

یا ترکی

یا کردی

یا گیلکی

یا لری

یا خراسانی

یا بندری

و موسیقی صدایشان

آن‌چنان مهربان و نوازنده‌ست

که همه حرف هم را می‌فهمند

و دیلماج هم نمی‌خواهند

و لازم نیست با جوک‌های مستهجن

تلافی غربت دل‌هاشان را

سر هم دربیاورند

و بر سر اصالت ایرانی خود

به هم ناسزا بگویند

وطن جایی‌ست

همین حوالی

جایی که بتوان پاها را دراز کرد

و جلوی رسانه‌ی خیلی ملّی  لم داد

و در انبوه سخن‌رانی‌ها

و دعوت‌های رنگارنگ

به اخلاق و خانواده و دین و مذهب

و سریال‌های سه ریالی

و خبرهای آزاردهنده‌

که با صدایی کلفت و نامهربان و خشن

اقتدار ما را به جهانیان

و البته خودمان

 ثابت می‌کند

یک قطعه

به خدا فقط یک قطعه

موسیقی دل‌خواه شنید

وطن جایی‌ست

همین حوالی

جایی که برای درک شادی و لذت

احتیاجی به مخدرها و محرک‌های رنگارنگ

نیست

و زنان با کمک فاسق‌هایشان

شوهران‌شان را خفه نمی‌کنند

و کودکان

در یک لحظه‌ی سیاه

به تجربه‌ی وحشت نمی‌رسند

و مردان بی‌پول

و بی‌کار

به صیغه‌های مردان پول‌دار

و باکار

حسرت نمی‌برند

وطن جایی‌ست

همین حوالی

کافی‌ست چشمان‌ات را ببندی

و کبوتر خیال‌ات را

پرواز دهی

ای بی‌وطن غریب

 

http://radiocity.blogfa.com/

 

 

 

 

 

 

 

دوشنبه، 25 تير، 1386


روزي چکاوکي مست
در عرش خفته بودم


روزي شبيه يک عشق
صد بار مرده بودم


روزي غلام ننگين
بي طاقتي خميده


تمثالي از مکافات
ملعون بنده بودم


من يک حباب ويران
در انتهاي ايمان


با صورتک به نقش
ارباب خنده بودم


مثل گناه آدم
يا نه!خطاي يوسف


با اشتباه قاضي
...يک عمر زنده بودم

سه شنبه، 29 خرداد، 1386

والطین والزیتون که با این جماعتِ یأجوج

                                       زبانم به زنایِ محصنه می رود

باید به حاشیه ام دست ببرم و متنِ تنم را دوباره بخوانم

تمام استخوانم ویران است

در لفافه صدای خمسه خمسه می آید و

لالا این روایتِ لات به لالایی نمی ماند

دوباره چه کلکی به این حقه چسبیده که تریاک از کشتِ پیراهنم می گذرد

و اناالحق

حناقِ هیچ حلقومی را چاره نمی کند

چه نشئه بازاری درین وامانده به ساطور می کشد!

***

الف لام مین

که در کوچه های رکیک

رمقی برای حادثه نیست

باد در ادعیه می پیچد و زارِ زمین

فقط اجنه را حشری می کند

که این هوای رگ کرده مدام خطبه شود

خیره به خیمه های جماعت ياجوج

و الفیه های پاچین و پوشینه و تک دست بالای عَلَم و علومِ غریبه

باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است

***

هی قمه بالا بردیم و هیهات! قیمه بالا آوردیم

هي سرمه كشيديم و ياهو! تكه شديم

تا حقمان تكه تكه و حلقمان عاشورا شد

كسي نگفت در اين تكيه شوهر نيست و تكيه بر تكه هاي هياهو نمي شد زد

حالا پشت کرکری های دیواری و کرکره های خانگی

کولمان بارِ نشئه است و زیم زیمِِ کابلی

فصل تیغ زدنِ غوزه است و حقه زدن

دیگر نمی کشم این همه کشیده را که توی گوشم سنج می زند

حالا زنی که هیچ در دامنم کوتاه نمی آمد

حنجره اش بگیر و ببند و پیراهنش راه بندان

درنگاهش بارانِ جرجر است ودنگ دنگِ آهنگران

و نامش هاجری که واویلا!

 

چهارشنبه، 16 خرداد، 1386

چه سود ؟

چه سود گر بگویمت که شام تا سحر نخفته ام

ویا اگر دمی به خواب رفته ام تو را به خواب دیده ام

چه سود گربگویمت که بی تو با خیال تو به می پناه برده ام

و نقش آن دو چشم قصه گو به جام پرشراب دیده ام

چه سود گر بگویمت که دوریت چو شعله های تند تب

 به خرمن وجود من  شراره های درد می زند

و من درون آن زبانه ها بنای این دل رمیده را زبن خراب دیده ام

چه سود گر بگویمت که بی تو کیستم و چیستم

 که بحر پرخروش من تویی و ساحل صبور بی فغان منم

و من درون موجهای سرکشت تمام هستی وجود خویش

 را چو یک حباب دیده ام

چه سود گر بگویمت که من زدوری تو هر نفس چو شمع آب می شوم

واشکهای من به دامن شب سیاه می چکد

 و من درون قطره های چون بلور آن محبت تو را

 چو نقش سرد آرزو به روی آب دیده ام

چه سود گر بگویمت ترا به خواب دیده ام

و یا که نقش روی تو به جام پرشراب دیده ام

تویک خیال دور بیش نیستی و دست من به دامنت نمی رسد

تو غافلی و من تمام می شوم

و دیدگان پر ز راز من

هزار بار با گفته با دلم

که من سراب دیده ام

که من سراب دیده ام

  RSS 2.0